به کلاغ گفتند حرف بزن. گفت قار
گفتند بخند. گفت قار
گفتند گریهای سر کن
گفت قار قار قار
و در قار کلاغ نبود هیچ
شاید نعره های کلاغ راز دار زخمی است از اعماق افسانه های بی نظیر پر فریب بشری ، افسانه هایی از یک بزرگ دروغ بشر ، از عشق ، کدام رومئو کدام ژولیت؟
شاید نعره هایش پوششی است بر زجه های از دردش چون خنده های یک تنها ، ولی نه ، امروز خنده های من به واقع قهقهه ی مستانه ایست از رهایی ، زیرا که از پس تازیانه ی روزگار سرانجام دیدم این راز را ، راز عشق و آتش و خون را ، راز افسانه ی عشق را
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 17:4  توسط م.س.ح.کلاغ
|
او در پس و پيشش گريان ، ما خندان در پسش گريان ،
آنها گريستند ولي خندان :
آري خنده هاي در پسش گريه و گريستن هاي در پسش خنده از گريه مان .
به راستي آيا مي خنديم يا از فرط گريه چشم بر خنده هاي اشك روان اينگونه بدون چاره سخت ميبنديم؟ ميگريند يا از سوزش چشمهاي خندان اشكهاي گريان را چنين روان ميدارند؟ كمش ميدانم گريه هايمان چه بسا گريستني تر ، از گريه هاي بدون خنده در نقاب او و چه سزاوارتر است بر گريه هاي از حول خنده شان و باز خوشا خنده هاي از فرط گريه هاي جنون آورمان.چونان گروهي كه خندان از گريه هاي سقف ترك خورده ، غافلند كه خودند زير آن.چه خنده آور كسي كه خنديد چون تازيانه اي بر بيد كه گرييد بر خنده هاي تازيانه ي مملو از اشك هجوم رهبريت . نه اين فهميد كه خنديد نه آن دانست كه گرييد. راستي كسي پرسيد چه كسي خنديد؟ چه كسي گرييد؟
اينست سوي گريه آور خنده هاي بشر
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 12:38  توسط م.س.ح.کلاغ
|
موضوع:
صلح، تحمل، همبستگی مردم


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 0:33  توسط م.س.ح.کلاغ
|
پس از دستگیری جمعی از مخالفان امپراتور در حضور هنرمندان و فرانسیسکو خوزه گویا ؛
امپراتوری اسپانیا : سالوادور ، بهترین دوست من ، امروز تو را به پاس مخالفتهایت و به احترام مبارزاتت به دار خواهم آویخت و همگان خواهند دانست که تا واپسین ثانیههای سلطنتم ، افتخارم زیستن چون تویی در سرزمینم خواهد بود. بدرستی که هیچگاه کوزهای را نشکستم مگر آنکه آبش را به تمام به جوی ریخته باشم. با من بگو زیباترین و ارزشمندترین لحظات زندگیات چه زمان بود؟
سالوادور دالی : دوست من ، ارزشمندترین لحظات زندگیام در راز بودن با دوستان نهفته است و زیباترین لحظاتم به واقع در گرو ارزشمندترین آن ، زیرا آن زمان که اثرم در کنار قلم فدریکو گارسیا لورکا تفکری مجسم شد ، دوستانمان دو چندان گشت. هم کیشان تصویرگر من با شرح اثرم ، قلم لورکا و خود او را دریافتند و هم کیشان نویسندهی او با فهم قلمش من و اثرم را. باشد روزی که این دو یاران دست در دست هم دودمان ظلمت و خاندان سلطنتت را بر باد دهند ، ای بزرگ امپراتور کبیر والا مقام.


+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:31  توسط م.س.ح.کلاغ
|
چه سخت دروغ بود و فریب و ریا !
آنچنان کوبنده و مشهود که دیگر درونیترین درون خویشتن خویشمان از باور این یک در عجب نیست و نه قطره عرقی از شرم را به بهایی در نظرش چنین نازل به جوی بطلان نمیریزد. کدام کوه طلا راه از این شاهراه دیرهنگام بشر مییابد که این چنین به خیال دور دستیش ، در پیاش رودهای خروشان خون از خستگی به جای قطرات عرق شرم که دیگر ز بی شرمیمان خود ، نه شرمگین بلکه مبهوت مانده ، از بند بند وجود تماما حرص بیپایانمان جاریست. این بار دیگر نه فقط معبودهای بیپایانمان چنین انگشت حسرت در چشم مردد فرو برده بلکه خیال پلیدمان خود مبهوت از ابتکارمان در فن خلق چیزهایی است که خود به همهی عمر بشریت تلاش و تفکر را معطوف آن ساخته است و بی فرجام و ناکام سرانجام این میدان را وداع گفت ، ذلت را پیشهی خود ساخت و سرآخر معترف گشت که در پدیداری نقابی چنین رنگارنگ سرافکنده و مغلوب است ولی دیگر نخوانده بود دست بشر را که به نوعی در این مسیر سرافراز است که نه یک نقاب بلکه سهگانه رخ زور و زر و مذهب را به پایان بدفرجام خود با افتخار خواهد رسانید و این بار نه او در کمین کشتار بشر بلکه خود زین موجود سراسر شگفت در پی سوراخ امنیتی است و این است رازش که سالها چنین رنگ باخته و رخ بر هیچ بشری ننموده است و بشر را در پی خود روان داشته است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 14:17  توسط م.س.ح.کلاغ
|